
ناله ای از جگر کشید و گوشه چشم به طرف نجف کرد و گفت «المستغاث بک یا علی »
در همان حال صدای پای اسبی به گوشم رسید و کسی گفت : از این زن دست بردار . به عقب نگاه کردم شخصی را دیدم بر اسب سوار شده است و لباس سفیدی برتن دارد و بوی مشک از او می اید .از بانگ او دست من سست شد .و با خود گفتم این سوار بیش از یک نفر نیست .
با جرئت گفتم :تو خود را نجات داده ای که می خواهی دیگری را نجات بدهی ؟
دیدم با شمشیر به من اشاره کرد به روی خاک افتادم و زبانم بند امد و به کلی لال شدم .گویا روح از بدن من خارج شد ولی گوشم می شنید که ان سوار به ان دو زن فرمود : لباسهای خود را بپوشید و زیور آلات خود را بردارید .
شنیدم آن پیر زن گفت : ای جوان مرد خدا تو را رحمت کند که ما را از دست این ظالم نجات دادی .بیا بر ما منت بگذار و ما را به حرم سید و مولایمان امیر المومنین علیه السلام برسان .آن سوار نیز به روی ایشان تبسم کرد و فرمود منم امام شما امیر المونین (ع).به منزل خود برگردید من زیارت شمارا قبول کردم .آن عجوزه و ان دختر پای حضرت را بوسیدند . ولباسهای خود را پوشیدند و خوشحال و شادمان به خانه هایشان بازگشتند .
من عرض کردم یا سیدی من توبه کردم که دگر مرتکب گناهی نشوم .
فرمود :اگر توبه کردی خدا توبه تورا می پذیرد.
عرض کردم این زخم مرا هلاک میکند . آن وقت مشتی خاک برداشت و بر پشت من ریخت و از نظرم غایب شد .آن زخم التیام یافت .
زید: گفتم التیام یافته است ،در حالی که از آن جراحت می آید ؟گفت :زخم مهیبی بود .البته مرا هلاک می کرد و این مقدار برای عبرت باقی مانده است .
منبع: محمدباقر مجلسی ،همان ،ج42،ص37-334
نظرات شما عزیزان: